سرگرمی جدید ...
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

اینجانب دختری بودم که زیاد طرف تلویزیون نمیرفتم با برنامه های تلویزیون کاری نداشتم ولی وقتی یک ماهی سیستم نداشتم از شرکت که برمیگشتم سرگرمی من تلویزیون شد اون هم  شبکه farsi 1 بیشتر سریالاش رو دارم دنبال میکنم مخصوصا ویکتوریا ، دارما و گریگ ، ریبا و... معضلی شده برای خودش بیا و ببین ولی دیگه دارم ترک میکنم .

این هفته اتفاق خاصی نیفتاد دلم یه هیجان بزرگ بزرگ میخواد تو زندگیم به فکر این هستم که بعد از شرکت که میام خونه یه کار دیگه ای انجام بدم تا یه کم سرگرم بشم چند وقته به آقای پاستیلی گیر دادم بیا بریم انقلاب حداقل چند تا کتاب بخرم بخونم ولی وقت نمیکنیم . اعتبار کارت کتابخانه ام هم تموم شده از اونجا هم نا امیدم یکی نیست بهم بگه خوب دختر خوب برو تمدیدش کن و کتاب بگیر ...

چند وقت پیش  آبجی جونی میخواسته فیلم تردید رو بگیره ببینه صاحب مغازه منصرفش کرده بوده گفته بوده فیلمه برای خانواده خوب نیست یه جای دیگه رفته بوده باز هم همینطور به من که گفت من هم که کنجکـــــــــــــاو با مامان که داشتیم میومدیم خونه رفتم خریدم مامان بهم میگه مگه نشنیدی آبجی چی گفت چرا پس خریدی بهش گفتم فکر کن من فیلم رو ببینم طوری جو سازی باشه که من به پاستیلی شک کنم فکر کن مشکوک شم با دیدن یه فیلم. مامانم هم بهم گفت تو دیونه ای (مرسی مامان جون ) این فیلم 120 دقیقه ای رو من در 4 روز دیدم روز جمعه آخراش رو دیدم یه جوری بود همش هم رو گشتن خوشم نیومد .

راستی چهارشنبه با پاستیلی رفتیم بیرون ساعت نزدیک 9 بود اومدم خونه بابام بهم گفت شما ساعت 5 تعطیل میشی الان میان خونه من هم مثل این پرو ها هیچی نگفتم به پاستیلی میگم بابا این طوری گفت میگه از تو بعیده هیچی نگفتی معمولا انقدر زبون میریزم که یادشون میره خوب دختر خوبی شدم مگه بده !!!!

روز جمعه هم با هم بودیم کلی خوش گذشت تازه برف هم میاومد برای اولین بار شال و کلاهی که برام خریده بود رو سرم کردم ...Hippie

فکر کنم یه 2 ماه پیش نازی جون من رو به بازی دعوت کرده بود که 5 تا از خصوصیاتم رو باید میگفتم

1. از خصوصیات بارز این جانب اینه که زود عصبانی میشم . یعنی خدا اون روز رو نیاره عصبانی شم هیچکس رو نمیبینم  دامادمون بهم میگه اعصاب خسته ...

2.  یه مقدار خیلی کوچولو خجالتیم اون هم به نظر خودم لازمه باید باشه ...

3. خیلی حساسم و سریع دلشوره واضطراب میگیرم یه عالمه فکر و خیال میکنم. مثلا چند وقت پیش پاستیلی رفته بود خونه هوو اینا خوابش برده بود آخر شب هر چی  زنگ زدم جواب نمیداد داشتم میمردم از دلشوره خیال این اومده بود تو سرم که نکنه با هوو بحثش شده انقدر عصبانی شده زده پاستیلی رو گشته آقا وقتی خوابالو گوشیش رو جواب داد فقط گریه میکردم اون بنده خدا هم حالا خوابالو میگفت چرا گریه میکنی فردا صبحش که بهش گفتم کلی بهم خندید ...

4. با کمترین بی توجهی ناراحت میشم و میرم تو فکر مخصوصا از طرف مامانم فکر کنم این موضوع برمیگرده به بچه مامانی بودنم . از طرف پاستیلی هم صدق میکنه ...

5. خیلی بد غذام تنها که باشم اصلا غذا نمیخورم غذاهای دریایی رو که لب نمیزنم وای فسنجون اصلا نگاش نمیکنم ...

این بود تازه 5 تا از خصوصیاتم ولی در هر صورت دختر خوبی هستما (چه خودم رو تحویل میگیرم)...

پ . ن 1: تو رو خدا برای سه شنبه این هفته برامون یه عالمه دعا کنید تا یه خبر خوب بدم  ...

امروز نوشت ١٣/١١/٨٨ : قراربود امروز کاری انجام بشه. ولی دیروز به پاستیلی خبر دادند که یک هفته عقب افتاده و سه شنبه هفته دیگه مشخص میشه. به نظرم حکمتی بوده که یک هفته به تعویق افتاد ولی به هر حال باز هم محتاج دعای خوشگلتونم.بغل


یک ماهی که گذشت ....
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/۱۱/٢  

سلام سلام با عرض شرمندگی بعد از یک ماه بلاخره اومدم ، بودما ولی سیستمم با هام یار نبود . ماهی که گذشت اتفاق های خاصی افتاد از جمله اتفاق های مهم و حساسش این بود که پاستیلی اومد خونمون اونم داستانی شد که بیا و ببین ...

بعد از شب یلدا روزهای خوبی با هم داشتیم می گذشت تا این که 10/10/88 روز پنج شنبه بود که بعد از شرکت مثل روزهای دیگه مامان جونم اومد دنبالم پاستیلی هم صبح با دوستش برای کاراش رفته بود بیرون که تصادف کرده بود و یه مقدار کمرش درد گرفته بود به مامانم گفتم یک لحظه وایستا تا من برم پاستیلی رو ببینم بعد بریم دیدم یه جوری بهم گفت لازم نکرده میریم خونه. مامان عصبانی بود پرسیدم چی شده فقط گفت چیزی نشده میریم خونه انقدر اصرار کردم که گفت صبح یه نفر را دیده و هر چی می دونسته درباره پاستیلی گفته. بعد گفته اون مرد زندگی تو نیست ولش کن ، تا خونه فقط بحث بود و گریه خونه که رسیدیم زنگ زدم پاستیلی و بهش موضوع رو گفتم هر کاری هم کردم مامان نگفت کی بوده . میگفت اگه بگم میترسم یه بلایی سر طرف بیارید فقط مزخرفهایی که گفته بود را مامان بهم گفت که همش دروغ بود یعنی فقط یه حسود میتونست این حرفها رو بزنه حتی گفته بود که خانواده پاستیلی اصلا در جریان هیچی نیستند که برعکس مامان پاستیلی اومده بود خونمون .در هر صورت از کسی که این حرفها را زده بود مطمئن مطمئن شدم ولی شک داشتم به روی خودم هم نیاوردم تا این که دستش رو شد پاستیلی هم قول داد تا هفته دیگه بیاد خونمون و با مامانم صحبت کنه .

دوشنبه 14/10/88 هر چی اصرار کردم که من هم باشم خونه گفت نه میخوام تنها با مامانت صحبت کنم ساعت9:30 صبح پاستیلی رفت خونمون فکر میکردم تا یک ساعت صحبتشون تموم میشه ولی تا 12:30 دقیقا طول کشید در بین صحبت هاشون هم زنگ میزدم خونه داداش کوچولو گوشی رو میگرفت بالا تا من صداهاشون رو بشنوم صحبت ها که تموم شد پاستیلی زنگ زد خوشحال از این که همه چیز حرف بوده اون کسی که مامان گفته بود دیده بوده زنگ زده بوده خونمون خوشمزش اینجا بوده که به پاستیلی قبل از این که بیاد خونمون گفته بوده مامانم زنگ زده بوده بهش اون هم کسی نبوده جز بهترین دوستش همون کسی که مثل هوو میمونه با من . فکر میکرده من اون 2 نفر را از هم جدا میکنم حالا داستانی شده برای خودش این موضوع حسابی با هم لج شدیم و از هر دری وارد میشه تا میونه ما رو بهم بزنه پاستیلی هم خیلی داره سر این موضوع اذیت میشه هر روز با هم بحث و دعوا دارن ...   این موضوع که تموم شد روزهای خوب و شیرین شروع شد تا این که من دوباره سرما خوردم 17/10/88 با هم رفتیم دکتر سرما خوردگیم در حدی بود که حسابی بی حوصله و سر در گم بودم... 21/10/88  چند روز بعد از مریضیم عشقم رو ندیده بودم که بدتر از اون این بود که که با بی حوصلگی تمام داشتیم با هم صحبت میکردم (مامانم خونه نبود و غذاش رو سپرده بود مثلا به من) به پاستیلی گفتم صبر کن تا برم زیر گاز رو خاموش کنم در این حین زنگ در خونمون هم زده میشه داداشی میره در رو باز میکنه داداش کوچولو ازش میپرسه کی بود من بیچاره هم میام و با پاستیلی صحبت می کنم دیدم طرز صحبتش عوض شده وازم میپرسه گوشی موبایلت کجاست که گفتم داخل اتاقم نیست با عصبانیت گفت میخوام برم خونه و تلفن رو قطع کرد هر چی هم زنگ زدم جواب نداد من بیچاره هم فکر کردم از دستم بابت این که با بی حوصلگی صحبت کردم ناراحت شده هر چی زنگ زدم جواب نداد و گوشیش رو خاموش کرد ساعت 9 هر چی منتظر شدم زنگ نزد داشتم از دلشوره میمردم ، زنگ زدم خونشون و مامانش گفت اومده خونه و یه راست رفته اتاقش خوابیده میگم بهش گوشیش رو روشن کنه بعد از یه ربع گوشیش رو روشن کرد وای نمیدونید انکار مغزش هنگ کرده بود من هم طبق معمول انقدر گریه کرده بودم صدام در نمیومد گیر داده بود فقط میگفت من نمیتونم تو رو خوشبخت کنم و... بلاخره شب با بد بختی خوابیدم و صبح با تک زنگی که زد از خواب بیدار شدم بعد از حاضر شدن برای رفتن به سر کار هم هر چی زنگ زدم جواب نداد من هم زنگ زدم شرکت 2 ساعت مرخصی گرفتم رفتم دم در محل کارش وایستادم از ساعت 8:30 صبح تا 9:30 وایستاده بودم حالا هوا هم سرد یخ زدم از سرما وقتی از ماشین پیاده شد من رو دید چشاش 4 تا شد فقط کاری که کردم نذاشتم هووم بفهمه من اونجام وقتی اومد پیشم اعصابش هنوز داغون داغون بود بعد فهمیدم آقا فکر کرده موبایلم زنگ خورده من رفتم جواب گوشیم رو دادم نه زیر غذا رو خاموش کنم با هم سر سنگین بودیم تا پنج شنبه من رو رسوند خونه و کلی باهاش حرف زدم جمعه هم رفتم پیشش همه مسئله ها حل شد ولی نمیدونید من چــــــــــــــــــــی کشیدم تو این چند روز باور کنید 2 کیلو لاغر شدم این هفته هم به خوبی گذشت جمعه هم دعوتم کرد که برم خونشون ولی مامان جون اجازه نداد...

2/11/88 مامان جون اجازه نداد برم خونشون ولی من و عشقم با داداشش و خانوم محترمشان رفتیم دربند خیلی خوش گذشت جاتون خالی کلی خاطره شد

پ . ن 1: ماهی که گذشت هم خوب بود هم بد ولی خدا رو شکر گذشت ...

پ . ن2: راستی روزی که با هم رفتیم دکتر 2 عدد آمپول نوش جون کردم برای این که دخمل خوبی بودم برام یه بلور و شلوار و شلوارک ست صورتی خرید انقدر خوشمل هستند من هم گذاشتم رفتیم خونمون بپوشم .

پ . ن3: تورو خدا راهنمایی کنید چه جوری من و پاستیلی با این هوو رفتار کنیم که موضوع از مخش بیاد بیرون...

پ . ن4: شرمنده اگر طولانی شد دوست داشتم خاطرات دی ماه را داشته باشم ...


کلمات کلیدی:
خاطرات یلدا ...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱  

روز جمعه من میگفت میام جناب پاستیلی میگفت نه حالا نه گفتنش برای چی بود برای این بود که حسابی سرما خورده بود و میگفت اگه بیای تو هم سرما میخوری بالاخره من پیروز شدم و رفتم پیشش و حسابی بهمون خوش گذشت و کلی اذیتش کردم جالبش اینجا بود برای اولین بار بودکه رفتم مامان زنگ نزد که کی میای چرا نمیای بعد که طبق معمول رفتیم سوپر مارکت و ... تازه داشتم میومدم بهم یه قرص سرما خوردگی داده میگه بخور میگم بابا جون من که سرما نخوردم به زور بهم قرص رو داده خوردم که سرما نخورم .شب هم موقع خواب بهم قول داد فردا بریم خرید روز شنبه هم با ذوق فراوان رفتیم سر کار که بعداظهر میخوایم بریم بیرون وای حالا مگه ساعت میرفت جلو این جونم به لبم رسید تا ساعت شد 5 و رفتم پیش عقشم و رفتیم پاسا‍‍ژ حالا من نمیدونستم چی میخوایم بگیریم ولی یه گردنبد دیدم خیلی ناز بود هر کاری کرد بیا بگیر من گفتم نمیخوام رفتم میبینم داره کفش انتخاب میکنه برای کی برای من به مناسبت شب یلدا میخواست برام کادو بگیره پوت های پاشنه بلند رو دید خوشش اومد.(من و پاستیلی تقریبا هم قدیم ولی عقشم از من بلند تره) بهش میگم عزیزم من پاشنه بلند بگیرم قدم میزنه ازت بالا این پوتم رو ببین پاشنه نداره چقدر خوشگله تازه گرفتم میگفت نه. دیگه انقدر گشتیم تا یه مدل پیدا کردیم خوشـــــــــگل پاشنه اش هم اونقدر بلند نبود وقتی پام کردم به جایی که ببینم به پام میاد رفتم وایسادم بغل دست پاستیلی دیدم نه ازش نزدم بالا پوت رو خریدیم و داشتیم میومدیم رفت سمت گردنبند و با یه گوشواره فانتزی به سلیقه خودش برام خرید گردنبند رو انداختم گردنم میگم ببین بهم نمیاد بیخیال شو میگه نمیخوام میخواستی خوشت نیاد دارم برات کادو شب یلدا میخرم حالا من میگم هووووووووو حالا کو تا شب یلدا دوشنبه تازه شب یلداست اون شب قبوله نه امشب میگه برو چقدر عجولی برای دوشنبه هم برنامه دارم بالاخره من رو رسوند خونه و روز یکشنبه اصلا ندیدمش تا این که روز دوشنبه بعد از شرکت اومدم خونه زنگ زد بهم گفت حاضر شو بیا بریم بیرون من هم حاضر شدم و رفتیم حسابی گشتیم و بهمون خوش گذشت به خاطر این که 6 ساعت خرید کردن من طول میکشه شنبه رو انتخاب کرده بود برای خرید و شب یلدا رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت رسوندم خونه و شب که بهم زنگ زد گفت به مامان بگو برام فال حافظ بگیره مامان هم براش گرفت خدایی چی دراومد من هم پشت تلفن براش فال گرفتم خیلی جالب در اومد به این صورت شد که بلندترین شب سال 88 من با یه عالمه خاطره به پایان رسید.

و اما اولین روز زمستون:

روزم خوب بود با کلی انرژی ولی نمیدونم چرا انقدر دل شوره واضطراب دارم این روزا خیلی دوست دارم به این مجلس های عزاداری ها برم ولی...

نمیدونم این چه حسی دارم چرا انقدر بی تابم چرا انقدر مضطربم یعنی چی میخواد بشه که من این طوریم....

خدا جونی هر چی هست خیر باشه خودت کمکم کن .

پ.ن١:بالاخره ثبت شد از فردا شب یلدا این مطلب رو نوشتم ولی ثبت نمیشد که


کلمات کلیدی: دوستت دارم عشقم
بــــــــــــی تابـــــــــی ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦  

با امروز دقیقا میشه 7 روز است من عشقم رو ندیدم من دلم پاستیلم رو میخواد من میخوام یه عالمه پیشش باشم سربه سرش بذارم وکلی هم اذیتش کنم ولی نمیشه .tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.

این هفته بنا به مسائل امنینی (در اینجا دوستان محترمه بحث بحثه security است) مامان خوب و مهربونم بعد از آوردن داداش کوچولو از مدرسه میامد دنبال من و با هم میرفتیم به منزلگاه وای نمیدونید انقدر برام سخت شده بود که نگو یعنی باور کنید تا میرسیدم خونه بغض داشتم و وقتی زنگ میزدم که من رسیدم خونه اشک ها سرازیر میشد خوب چی کار کنم ...

بهونه پشت بهونه و غر پشت غر تازه آقا تو این 7 روز 2 دفعه رفته خرید لباس من رو با خودش نبردهmoodswingf.gif : 19 par 18 pixels. من هم کلی غرغر کردم. سری دوم که میخواست بره لج کردم بهش گفتم نباید بری ولی رفت، آخرش گفتم بروها ولی تا گفت میخوام برم این خون من به جوش آمد و گفتم نــــــــــه.varulv.gif : 33 par 28 pixels. ولی دیروز کلی از دلم درآورد چه جوری این جوری این هفته برعکس حسابی شرکت سرم شلوغ بود و کلی کار ریخته بود سرم دیروز هم غرق در کار بودم که دیدم یه آقاهه اومد میگه این بسته مال شماست میگم کی فرستاده که گفت جناب پاستیلی جونم برام فرستاده من هم با ذوق بازش کردم ودیدم وای همون شال و کلاهی هست که اون سری ازش خوشم اومده بود و به دلیل این که من زیاد ازشون استفاده نمیکنم برام نخرید. زودی بهش زنگ زدم و با کلی ذوق ازش تشکر کردم که گفت میخواد بره دکتر دوباره سرما خورده بود هر چی اسرار کردم بذار من هم بیام گفت نه کارتو ول نکن. بعد از شرکت رفتم و براش آبمیوه و کمپوت خریدم بردم دم در محل کارش حالا زنگ زدم میگم بیا کارت دارم میگه نه مامانت هست روم نمیشه میگم بابا مامان رفته جلوتر منتظر منه بیا دیگه خلاصه انقدر نازش رو کشیدم اومد بیرون فکر کنم یک دقیقه هم نشد که وسیله هاشو دادم گفت برو مامان منتظره من هم با بغض خداحافظی کردم و رسیدم خونه انقدر گریه کردم که نگو حالا میگه چرا گریه میکنی فقط میگفتم دلم برات تنگ شده شروع کردم به بهانه گیری که تو من رو دوست نداری و برات مهم نیستم و دوست نداری من رو ببینی و از این جور حرفها خدایی بنده خدا هیچی نگفت و گفت کار دارم بهت زنگ میزنم. خلاصه این که شبش با هم یه کوچولو سر سنگین صحبت کردیم تا موقع خواب اون موقع به خودم قول دادم ازش معذرت خواهی کنم  ولی مگه شد نمیدونم چی شد دوباره مثل این بچه های 3سالهbabyboy.gif : 14 par 21 pixels. باز بهونه آوردم گیر دادم به بنده خدا من دلم تنگ شده و باز زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن انقدر گریه کردم که نگو میگه خوب چی کار کنم گیر دادم میگم نمیدونم باید بیای پیشم همین الان ...crybaby.gif : 46 par 35 pixels.

هیچی دیگه بنده خدا انقدر نازم رو کشید و قربون صدقم رفت و قول صد در هزار داد بهم که جمعه با هم هستیم که یه کم آروم شدم و گریه نکردم ولی بهم گفته من دستم بهت برسه دارم برات اون طوری که گریه میکردم و بهونه میگرفتم فکر کنم یه کتک مفصل میخوام بخورم حسابی نوش جونم....

یکی از بهونه هام هم این بود که میگفتم تو دلت برام تنگ نشده ولی آخر بهم گفت همون قدر که تو دلت تنگ شده من هم دلم تنگ شده همون قدر که تو داری بهونه میگیری من هم دارم بهونه میگیرم پس لطف کن از این فکر های الکی نکن آخرش هم کلی ازم معذرت خواهی کرد نمیدونم چرا؟؟؟؟

بعد از خداحافظی هم خوابم نمیبرد که SMS زد برام که باز هم معذرت میخوام تقصیر من نیست بهونه گرفتن رو از تو یاد گرفتم به هر حال باز معذرت میخوام دوووووووست دارررررم و اینجانب در جواب فرمودم قربونه اون بهونه گرفتنت یه دونه خودم من هم دووووووووووووستت دارررررررررم.

جان سپیدبهم نخندیدا طاقتم تموم شده بود،حسابی بی تابی میکردم خوب هزار تا ... 


کلمات کلیدی:
بغـــض
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/٢٤  

سلام

حالم اصلا خوب نیست بغض دارم یه بغض سنگین اصلا نمیدونم چی بگم چیز خاصی پیش نیامده فقط ترس افتاده تو وجودم همیشه خواننده خاموش این وبلاگ بودم(دلم از عشق تو و یادت نمیشه جدا) وقتی مطالبی رو که مینا جون با اون ذوق و شوقش مینوشت میخواندم لذت میبردم از دوست داشتنش نسبت به عشقش ولی دیروز وقتی وبلاگ رو باز کردم و اون مطلب رو خوندم تمام بدنم سست شد سرم گیج رفت نمیتونستم باور کنم این اتفاق سنگین رو حالم بدتر شد وقتی که رفتم کامنت ها رو باز کردم و خوندم که دیگه همه چیز تموم شده باورش سخت بود برام سخت ....

چرا خدا ، خدا جونی بزرگیت رو شکر میدونم همه کارات حکمتی داره پس صبرش هم خودت بده از دیشب فقط دارم دعا میکنم خدایا بهش صبر بده صبر ....

دیشب با اون حالی که داشتم نمیدونستم چی کار کنم فقط تو خودم بودم یه بغض سنگین نشسته بود تو گلوم دوستای مهربونم براش دعا کنید دعا کنید خدا بهش صبر بده صـــــــــــــــــبر...


کلمات کلیدی: